سلام آخر
می زند شور دلم گاه برای تو فقط .. دوست دارد نگرانت باشد و برای گذر از هر خطر و حادثه ای دیدبانت باشد ... تو ولی راه به دشواری دل من می بندی .. بی خبر می گذری و به دلتنگی من می خندی ... پسرکی دو خط موازی روی تخته سیاه کشید...! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ... دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی؟! ... در همان لحظه معلم بلند فریاد زد : دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند و بچه ها نیز تکرار کردند دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند مگر این که یکی از آن ها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند وعده کردم که به تو سر نزنم
سكه های دو رو
میانه ی ما را گرفته اند
رفیق من!
بنداز و قبول كن
ما شیرهای دست آموزی بودیم
كه به دست های باختن، عادت كرده بودند
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
من برای او کلاه تا سرش را گرم کنم
او برای من دروغ تا دلم را گرم کند . . .!!!
فهمیدم لب از هم وا کند
"غزل خداحافظی" را میخواند!

خبراز درد كجا؟؟؟
من تورا در شعرم من تورا در افق افكارم
برسم تا دم در در نزنم
قول دادم به غزل های خودم
زل به چشمان تو دیگر نزنم
مطمئن باش خیالت راحت
گله ای از تو به دفتر نزنم
این چه رسمی است که باید یک عمر
حرف خود را به تو آخر نزنم
برو ای عشق برو تا اینکه
روی دستان تو پرپر نزنم
| Design By : Pichak |



